دانلود


404 Not Found

Not Found

The requested URL /display_raw.php was not found on this server.


Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80
Designed by ARDAVIRAF
June 21, 2009

حمیرا دارد می خواند دلش برای دریا کنار تنگ شده است. راننده با موتوری بغل دستی صحبت می کند، درباره ی این که با این موتورش روزی چقدر کاسب می شود. پشت چراغ چهارراه ولی عصر ایستاده ایم. چهار پنج تا از گاردهای معمولی – نه از یگان دومی ها که لباس راگبی پوشیده اند – دارند چانه بند کلاهشان را سایز می زنند. یکی شان با خنده و شوخی کلاه بغل دستی را در می آورد، چانه بند را شل تر می کند و می دهد یارو دوباره امتحان کند. یکی شان با موتور ویراژ می دهد و صدای جغجغه ی چوب راگبی ش را در می آورد. مانورشان را از اوایل صبح شروع کرده اند، حدود ساعت 10 بود که برای افتتاح حساب پاسارگاد – که قرار شده از این به بعد نود تومن حقوق اینترنی را آن جا واریز کنند- می رفتم بیمارستان امام؛ 7-8 تا پاترول و تعداد زیادی موتورسوار سرازیر شدند توی جویبار به سمت بولوار کشاورز. راننده هم با من موافق بود که یک سری از جولان دادن هاشان هم کاملاً جنبه ی نمایشی دارد. همان موقع بود که روژین زنگ زد. پرسید امروز ساعت 4 هستم، گفتم هستم. پرسیدم کجا، گفت انقلاب به سمت آزادی. پرسید کجام، گفتم توی تاکسی، می روم سمت امام، بعد هم باید بروم جمهوری برای خریدن لوله و ون اجکت و این ها برای کارهای پایان نامه، ولی 4 خودم را می رسانم. گفت یک جمعی هستند که با هم می روند، با آن ها بروم که تنها نباشم.4، هنر، منتظرند. پرسید اگر موبایل ها را قطع کردند منتظرم بمانند، گفتم نه. تا 4، نرسیدم بروند.
گوشی را که قطع کردم راننده پرسید انقلاب ئه امروز؟ گفتم بله. راننده های این خط مثل کادر بیمارستان امام می مانند، آن ها هم اغلب من را می شناسند، دختری با چشم های خواب آلود، که صبح های تعطیل جلوی دکه ی روزنامه فروشی روبروی بیمارستان سوار می شود، می نشیند صندلی جلو، و تا ایستگاه آخر سرش را تکیه می دهد به شیشه و می خوابد. می گوید امروز خطری است ها! می گویم می دانم. ولی امروز، شنبه، با باقی تجمع ها فرق دارد، به خاطر ــــ دیروزـــ
آرام حرف می زند، شاید از مسافرهای عقبی مطمئن نیست؛ سفارش می کند خیلی مواظب باشم.
«هزارتوهای بورخس» ورق خورده زیر دستم، بیخود این را بار می کنم با خودم ، اصلاً تمرکز کتاب خواندن ندارم این روزها. توی یک صفحه ای ایستاده، که زیر یک جمله ش را قبلا خط کشیده ام:« ــــ ما جمهوری خواه، کاتولیک و نیز به گمانم رومانتیک بودیم. ایرلند برای ما نه تنها مدینه ی فاضله ی آینده و سرزمین غیرقابل تحمل حال بود، بل سرزمینی بود با گنجینه ای از افسانه های تلخ که طی سال ها شکل گرفته بودــــ» کتاب را می گذارم توی کیف، تشکر می کنم و پیاده می شوم.راننده پدرانه نگاهم می کند و می گوید موفق باشید.

برگشتنا می گویم تا این جا آمده ام یک سری هم به اورژانس بزنم . سحر می گوید از صبح آماده باش داده اند، یک بار هم زنگ زده اند پرسیده اند چند کیسه خون داریم توی بانک خون.گفتم لابد می خواهند آمار داشته باشند تا چقدر سهمیه دارند برای خون ریختن. پرسیدم اعتصاب این جا چطور بوده، گفت یک طوماری نوشته بودند و امضا کرده بودند، ولی خیلی زود متفرقشان کردند، طبیعی هم هست بیمارستان است دیگر، اعتصاب ندارد که .حق داشت شاید این جا یک طورهایی پناهگاه هم باشد. گفتم احسان می گفت بچه ها (اینترن ها و پرستارها) هر کاری که از دستشان بر می آید می کنند. هفته ی قبل توی درگیری کوی دانشگاه یکی از بچه ها را که مورد عنایت قرار گرفته بود، با این شرح حال بستری کرده اند که از پله ها افتاده، پرونده ش را هم یک طوری گم و گور کرده اند که دست ناظرین نیفتد ؛ آخر یکی دو نفر نیروی نظامی گذاشته اند قبل از ورودی اسکرین، که همان ب بسم الله می پرسند کجا درگیر شدی؟ ولی خب این روزها ملت فرت و فرت زمین می خورند، کسی درگیر نمی شود! یکی هم از این لباس شخصی ها بوده، که همان شب آورده اند، لبش جر خورده بوده، احسان می گفت بچه ها بدون بی حسی لبش را دوختند!شده مثل «ماه پنهان است» جان اشتاین بک که مردم دهکده کاری از دستشان برنمی آمد آشپزشان غذای ارتش نازی را شور می کرد! همان روز بود که اسم این یگان ها را از پسر دکتر صدر یادمان داد. گفت این هایی که تا این جا رو کرده اند، یگان اولی ها هستند. یک سری نیروهای تعلیم دیده ای دارند برای موارد شدیدتر، و یک یگان سومی هم هست که توی شرایط معمولی توی شهر نگهشان نمی دارند. به همین قانعمان کرد که از نظر جثه 3-2برابر اولی هاند.
سحر می گوید الان عده ی زخمی ها خیلی زیاد تر شده، ولی بیش ترشان را می برند حضرت رسول. می گویم امشب قیامت می شود، مواظب خودت باش.
انتهای بلوار می گویم سر حافظ. چهار پنج نفری را گذاشته اند سرکارگر جلوی بانک ملی. لباس شخصی اند، یک شیلد داده اند یک دستشان، و یک چوب، چوب معمولی آن یکی دستشان. مضحک به نظر می رسند.

حق داشت روژین، 2 و ربع نشده موبایل ها را قطع کردند، من ولی عصر بودم پایین تر از جمهوری. در فاصله ای که پیک موتوری رفته بود لوله های ای دی تی ای دار را از انبارشان در انقلاب بیاورد، دربدر دنبال یک بانک تجارتی می گشتم، که آخر کار هم مسئول نظافت شعبه ی ارزی ریالی سر شیخ هادی از لای در نیمه بازش گفت خانم هیچ شعبه ی بازی پیدا نمی کنید، امروز حکومت نظامی است. برگشتم که مغازه، آورده بود لوله ها را با کلی خبرهای داغ، می گفت 4 نفر را کشته اند توی جنت آباد، همه جا را پر کرده اند با نیروهاشان، محدوده ی پاستورنو را که ازساعات اول صبح رو به بالا و پایین نیرو ریخته اند. همین که می فهمند دانشگاه تهرانی ام، از حال و اوضاع دانشگاه خبر می گیرند. می گویم بچه های انجمن اسلامی که هنوز توی تحصن اند. از همان فردای انتخابات بولتن را یکپارچه سیاه کردند، نوشتند « میزان رای ملت بود». بعد هم نشستند توی مسجد دانشگاه.
روز اولی که رفتم پیششان، مریم سخنرانی داشت. اولین باری بود که توی این هفت سال پام را می گذاشتم مسجد دانشگاه. اولین بار بود که می دیدم اساتید پزشکی هم یک تکانی به خودشان داده اند. اولین بار بود که سخنرانی مریم را می شنیدم. خیلی تکان دهنده بود، چیزی ش که از ذهنم پاک نمی شود این بود که گفت این 16 آذر، 16 آذر که توی تاریخ مملکت ما اینقدر بهش استناد می شود، سه نفر شهید شده اند، فقط. و ما طی این چند روزـــ چهار نفر از شهدا را من به اسم می شناسم... فردای حمله به کوی دانشگاه شیراز بود، سخنگوی انجمن که بعد از مریم آمد پشت تریبون این را که گفت، اضافه کرد:« البته رئیس دانشگاه شیراز غیرت به خرج داده اند و امروز صبح استعفا ـــ» که صدای کف و جیغ بچه ها مسجد را پر کرد.
این ها را نمی گویم دیگر، فقط می گویم بچه های هنر هم یک چند روزی است تحصنشان را شروع کرده اند، یک عالمه مطالبات نوشته اند توی طومارشان. فروشنده سرش را از روی ماهی تابه ی زرشک پلو مرغش بلند می کند، عاقل اندر سفیه نگاهم می کند، مثل مامان، وقتی که می خواهد بگوید شما جوانید. ساعت 3 شده، سرسوزن و هولدر هم ندارند توی مغازه، راضی نمی شوم دوباره توی این بلمشو موتوری را بفرستم تا انقلاب، بیعانه می گذارم، می گویم لوله ها را هم صبح، با باقی خریدها بفرستند بیمارستان سینا.
می روم جلوی بسیجی های تقاطع جمهوری و ولی عصر. این ها یک جلیقه ی پلنگی هم تن کرده اند. بچه سال اند، ولی هیچ مضحک به نظر نمی رسند. همه ی وجودشان انزجار است، با نفرت نگام می کنند. من را یاد آن پسرک توی « الماس خون» می اندازد که روی پدرش اسلحه کشید.حرجی به آن ها وارد نیست، خدا می داند چطور مغزشان را شستشو داده اند. لابد فکر می کنند سربازهای لشکر امام زمان اند.
دایی جان می گوید دو سه تا از همین امام زمان ها را ارتش صدام گرفت. من و آیسان می زنیم زیر خنده؛ می گوید به خدا اگر دروغ بگویم! یکی را سبز می پوشاندند، می نشاندند روی یک اسب سفید، شب ها با یک فاصله ای از سنگرها جولان می داد... علی می گوید گویا یک زمان هم برای عبور از روی مین از همین ترفند استفاده می کرده اند. دایی جان می گوید اعتقاد و این ها کجا بود، به هر کدام از جوان ها یک کلید داده بودند که این کلید بهشت است! این ها هم که افاقه نمی کرد می ترساندند بچه ها را. می گوید شب قبل از یکی از عملیات هاشان (بدر گفت به نظرم) خیلی از بچه ها زرد کرده بودند. مومم گردان رفت سر منبر، روایت کرد شب قبل از یکی از جنگ های امیرالمومنین، عده ای ترسیده بودند. به حضرت خبر می دهند، فرمان می دهد این عده را بیاورند جلوی دیگران سر ببرند تا برای دیگران عبرت شود که عاقبت ترس چیست...
می گویم میدان ولی عصر، و سوار تاکسی می شوم.
حمیرا دارد می خواند. نمی داند چه بگوید از سبزه زار، سبزه زارها هنوز قشنگ است. چانه بند سرباز این بار اندازه شده. چراغ سبز شده، نمی دانم بچه ها نشسته اند توی کافه خبر دارند بیرون چه خبر است. دلم آشوب است. سر بزرگمهر پیاده می شوم. قدم به قدم نیرو چیده اند. سر هر تقاطع، سه و بیست دقیقه است.همه دارند تظاهر می کنند که خبری نیست. یکی از پشت سرم می گوید مواظب باشین. بر می گردم . یک آقایی است که نگران نگاهم می کند، لبخند می زنم و راه می افتم. سر تقاطع فلسطین مامورها دارند دو تا از دانشجوهای هنر را تهدید می کنند. هنوز جرات ندارم مستقیم بروم توی انقلاب. می روم پایین و از طالقانی می روم سمت قدس. سر راه اعتماد ملی می گیرم. بر خلاف پریروز تا این وقت روز هم مانده، تیراژش را تغییر داده اند یا ـــ؟ جلوی در شرقی دانشگاه خبری نیست. دوباره راه می افتم سمت پایین. کم نیستیم سیاه پوش هایی که به این سمت می رویم.نگاه هایمان را می دزدیم.کسی حرف نمی زند، گرد مرگ پاشیده اند انگار. می پیچم توی بزرگمهر. سر اسکو اولین تقاطعی است که مامور نمی بینم. خبری از روژین و بقیه نیست توی کافه. می آیم بیرون. ساعت درست چهار است. توی انقلاب راه می افتم به سمت میدان. همه طوری وانمود می کنند انگار خبری نیست. از سر قدس صدای شعار دادن بچه ها شنیده می شود:« اصلاحات، تغییرات، ابطال انتخابات» بعضی ها از میله ها بالا آمده اند. درهای سردر اصلی بسته است. دو ردیف از آدم آهنی ها ایستاده اند جلوی سردر. به کسی اجازه ی ایستادن نمی دهند. به تدریج بیش تر می شویم. سر 16 آذر دور و بر من 300-200نفری هستند. مردم هنوز آنقدر هشیارند که منتظر سبز شدن چراغ شوند. آن ور خیابان مرد سه تیغ تراشیده ای که دارد با بی سیم صحبت می کند نوار سبز رنگی را توی آن یکی دستش بازی می دهد. سینما بهمن یک پسر قدبلند مو دم اسبی می خواهد از باجه ی تلفن عمومی استفاده کند، که یکی از آدم آهنی ها براش خط و نشان می کشد. یکی از افراد نیروی انتظامی خودمان جداشان می کند. پسر بر می گردد لای مردم. مامور ناجا هنوز دارد با آدم آهنی صحبت می کند. یک باتومی دراز می شود لای مردم:« دستتو بنداز کثافت! گفتم دستتو بندازـــ » دور و بری ها اشاره می کنند بنداز پایین، همه می دانند این ها دنبال بهانه می گردند برای شروع سوروساتشان. پسرک که بطری خالی باواریا، از همین سبزها، دستش گرفته، غرولندکنان دستش را پایین می اندازد. میدان چه کنم شده میدان انقلاب. یکی از این آدم آهنی های توی پاترول با بلندگو به راننده اتوبوس دستور می دهد که حرکت کند. ولی مردم به اتوبوس بعدی اجازه حرکت نمی دهند. به سمت جمالزاده هی توده ی مردم فشرده و فشرده تر می شود. یکی دو بار بچه ها می خواهند وی هاشان را بالا ببرند که آقای پخته ای از پشت می گوید زود است هنوز، عده مان کم است. ولی مردم عین انبار باروت دنبال جرقه اند. یواش یواش شال های سبز و نشان های سبز دور گردن و دست مردم ظاهر می شود. از بعد میدان کنار یک خانم میانسالی راه می روم. توی جمع های بزرگ احساس ناامنی می کنم، یک جور آگوروفوبیا. کلا شعاع احساس امنیتم در مورد غریبه ها کمی بیش تر از آدم های معمولی است. قبلا بهش گفته ام. می گوید همه ی راه پیمایی های اخیر را بوده، ولی امروز فرق دارد. می گوید برای عذرخواهی آمده؛ می گوید:« ما یک بار هم 30 سال قبل همین راه ها را رفتیم ـــ ولی قرار نبود این طور شودـــ» سفارش می کند اگر گرفتندش نایستم، چون هم عضو کمپین یک هزار امضاست، هم مادران صلح.خرده حسابش با این ها قدیمی است. یک تسبیح سبزی را می اندازد دور مچش، امتدادش را حلقه می کند دور اشاره و انگشت وسط و دستش را بلند می کند. یکی دو نفر هم روسری هاشان را عوض می کنند، مشکی سر می کنند. مردی از پشت سر می گوید:« خانوم ها ماشین ها توی مسیر ایستاده اند، اگر نیروها حمله کردند، معطل نکنید، بروید هر ماشین خالی ای بود سوار شوید». حول و حوش قریب است که یک خیل ای آن طرف خیابان، از سمت آزادی به طرف میدان می آیند، دست ها را بالا گرفته اند، یکهو مامورها به سمتشان یورش می برند، صدای الله اکبر بلند می شود، آن ها شروع می کنند به دویدن، ملت از این طرف هو می کشند. اولین گلوله شلیک می شود، این ور خیابانی ها شروع می کنند:« نترسید! نترسید! ما همه با هم هستیم!» کسی فریاد می زند: « کشتند!» مجالی برای دیدن نیست... جهت حرکت برعکس شده... همه وحشت زده به عقب فرار می کنند... یکی جیغ می زند:« بریزید تو خیابون!» تو حرکت نمی کنی، موج مردم است که حرکت ات می دهد... یکی از دخترها می پرد توی یک پرایدی، بغل دست راننده می نشیند... نظامی ها هم ریخته اند توی خیابان...می زنند... عین داس وقتی بخواهی غله درو کنی...می گیرد به دختر پشت سری م... ضجه می زند:« بدویید!»... ملت یورش می برند به سمت خیابان...یکی فریاد می زند: « من مردم!تو رو خدا بلند شید من مردم!» موتوری ای ست که توی حمله ی مردم به خیابان زمین خورده، بقیه هم روش سوار شده اند... بلند می شوند... بلندش می کنند... بعضی ها دارند از نرده های وسط خیابان می روند آن طرف... یک خانم رنگ و رو پریده ای گیج دارد اطراف را نگاه می کند، دستش را می گیرم، با خودم می کشم... ماشین های اطراف یا پرند یا قفل اند...می گوید مشکل قلبی دارد...الان قلبش می ایستد... از بریدگی جمالزاده می رویم آن طرف... مثل لانه ی مورچه ها هرکس به طرفی می دود، یکی از همان منسوب به بسیجی ها رفته ایستگاه اتوبوس، به زور چماقش دارد مردم را متفرق می کند، همکارانش بزرگ منشانه اجازه ی ورود به جمال زاده، رو به جنوب را می دهند. عده ای اعتراض می کنند که منتظر اتوبوس بوده اند، کجا بروند؟خانه شان آن وری ست...بعضی ها آدرس می پرسند از ماموران پلیس سر خیابان.خانوم بغل دستی م دستم را فشار می دهد که تو هم می لرزی. مجال توضیح دادن یا شاید هم توجیه کردن نیست، می گویم بیاید توی جمالزاده، سهم امروزش را ادا کرده، قلبش بایستد کسی نیست به دادش برسد توی این جهنم؛ راضی نمی شود، دستم را ول می کند، می رود سمت میدان. ساعت پنج است. جمالزاده را می روم پایین. ملت فحش می دهند.باز قدم به قدم نیروهاشان وایستاده. نمی گذارند کسی از فرعی های شرقی تو برود، یک طوری انگار یک محدوده ای دور میدان انقلاب درست کرده اند، که بعد از 5-5/4 کسی به این محدوده وارد نشود. تـــــــــــــــا سر لبافی نژاد، می روم توی لبافی نژاد. انگار یک چیزی توی وجودم خالی شده... سیگاری روشن می کنم و تکیه می دهم به دیوار.

آرام تر که می شوم یادم می افتد به مامان گفته بودم تا چهار برمی گردم. می روم توی یک مغازه، یک بطری آب می خرم و به خانه زنگ می زنم. می آیم بیرون، این جا هیچ مغازه ای تعطیل نیست. کم کم مغازه های لباس بچه فروشی و این ها شروع می شود، یکی دو تا تولیدی لباس عروس هم هست، زندگی عادی جریان دارد. روسری ها همه رنگی اند. مادر و دختری دارند کفش پرو می کنند توی مغازه. یعنی خبر ندارند دو تا چهارراه بالاتر چه خبر است؟ اقلا می توانستند بنشینند خانه هاشان که، این مغازه دارها هم تعطیل کنند، نمی توانستند؟!
خشم نیست. نفرت نیست. دلم هم نمی سوزد، شکایت و انکار هم نیست ـــ فقط احساس می کنم پام رفته توی گل، توی لجن، انگار افتاده باشم توی باتلاق، فرو می روم، دست خودم نیست، صورتم خیس می شود. سر ولی عصر تاکسی می گیرم، سرم را تکیه می دهم به شیشه و تا خانه بی صدا گریه می کنم.

بی قرارم. زنگ می زنم به انوشه. پناهگاه این روزهای من است. هفته ی پیش که حسابی به هم ریخته بودم، تلفنش آرام ام کرد. برایش تعریف کردم که مثل آدم های دوقطبی مرز بین خوشحالی م با ناامیدی م به هم ریخته، که نگران آخراین ماجرام... روزها هم که خودم را آرام کنم با خبرهای امیدبخشی مثل صحبت استاد شجریان، یا آن تیتر به یادماندنی «حماسه ی خس و خاشاک» اعتمادملی پنج شنبه، شب ها لو می روم. مامان سر صبحانه می پرسد دیشب باز چی می دیدی؟ توی خواب گریه می کردی ـــ
سالم اند، او و شوهرش هر دو. می گوید کارگر را پایین می آمده اند، حول و حوش فاطمی راه به سمت پایین را بسته اند، و درگیری همان جا شروع شده.می گفت کارگر مثل میدان جنگ شده بوده، جا به جا آتش روشن کرده بودند. مردم از پنجره ها کارتن و مقوا پایین می ریخته اند، بچه ها جمع می کردند.یک عده ای هم سیگار به دست آماده بوده اند که توی سر و صورت بچه ها دود فوت کنند.با این وجود گاز اشک آور کارش را کرده،حال شوهرش بد شده، و مجبور شده اند برگردند. انوشه همیشه خبرهای خوب دارد. می گوید سفارت های خارجی درهاشان را به روی مجروحان باز کرده اند. می پرسم موسوی توانسته حرف بزند. می گوید آمده سر جیحون، گفته «غسل شهادت» کرده، همین طور گفته به این حرف قدیمی ها ایمان دارد که « آه مظلومین بالاخره روزی گریبان گیر ظالمین می شود». ازم اجازه می گیرد که شاید حرف هام را جایی بنویسد، حالا شاید به یک اسم دیگر. می گویم شاید بالاخره خودم هم بنویسم توی ارغوان. چقدر حرف و عکس داشتم که نگه داشته بودم برای شنبه ی بعد انتخابات ــــ خنده را روی لب هامان خشکاندند.

آیسان شب نامه ی اعتماد ملی امروز را بلند برای مامان می خواند، علی می گوید آن «خداحافظ جام جهانی، سلام آقای احمدی نژاد» را بخوانید، خیلی عالی نوشتن. با روژین تلفنی صحبت کرده ام، می دانم آن ها هم از مهلکه جان سالم به در برده اند. از بابت عطی خیالم راحت است می دانم به خاطر مادرش هم شده مثل ماها خریت نمی کند. طاهره می گفت شک دارد که واقعا تقلبی شده باشد توی انتخابات، بعید می دانم برای راه پیمایی بیرون رفته باشد امروز. چراغ مسنجر فرهاد هم روشن است. لپ تاپ را می بندم، می گذارم روی رادیاتور، کنار تخت. سرم را می گذارم روی بالش. خدا را شکر! کسان من امشب را زنده اند. پاهام را جمع می کنم توی شکمم. صدای الله اکبر می آید از پشت بام، برای اولین بار طی این هفته. توی محله ی ما اتفاق نادری ست آخر، به قول مامان شاید هم واقعا از ترس همسایه پایینی ماست که قبل از انتخابات کلی پرچم ایران و این ها زده بود به ماشینش. حافظ را از زیر بالش می آورم بیرون، باز می کنم یک صفحه را. می فرماید:
صـوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد / بـنـیـاد مکـر بـا فـلک حقــه بـاز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه / زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:04 PM یادداشتها (4)
May 13, 2009

01-shokufe hay-e- gilas.JPG

اسمش « نمارستاق» است، من بهش مي گويم بهشت. طبيعت باكره اي دارد كه قشنگ براي شستن خستگي و كدورت هاي يك سالت كفايت مي كند. اغراق نبود اگر به آرزو گفتم روز رفتنمان به « دريوك» قشنگ ترين روز يك سال اخيرم بود.

بهشتي كه مي گويم يك جايي است نرسيده به آمل، بالاتر از پنجاب ، يك منطقه ي كوهستاني بكر، كه خدا را شكر هنوز تهراني ها نشناخته اندش، كه گله به گله ويلا بسازند و تعطيلات آخر هفته به اتفاق فك و فاميل سرازير شوند در كوه و دشتش...

جز عده اي محلي كه آن ها هم زمين به غريبه نمي فروشند، ييلاق بعضي خانواده هاي اصيل و قديمي آملي است . اين بار دومي بود كه آرزو قبيله ي كوچك ما (يعني من و سه تا از دوستان مشتركمان) را به ييلاقشان دعوت كرده بود.
امسال بر خلاف شهريور 86 كه هوا حسابي آفتابي بود، باران مي باريد، و اين براي من كه از طبقه ي گياهانم يعني خوشبختي بزرگ!
ارديبهشت نمارستاق واقعا بهشتي است. از لاي هر سنگ و كلوخي جوانه اي بيرون آمده، خارهاي اين جا هم حال و هواي ديگري دارند! مثلا اين خار- بنفش ها! اساعه ي ادب نشود فحشي چيزي نيست ها! اسمي ست كه با بچه ها روي اين خارها را گذاشتيم.

02-khar-banafsh.JPG

تازه خار- صورتي هم داشتيم:

03-khar-surati.JPG

حتي گلسنگ هاش هم حال و هواي ديگري داشت!

04-gol-e-sang.JPG

اين ها 8-7نمونه از گل هايي است كه من توانستم عكس بگيرم:

05-gol.JPG

شنيده ايد مي گويند «پول مگه علف خرس ئه»؟ اين هم آن علف خرس (اگر مثل من تا حالا نديده ايد):

06-alaf-e-khers.JPG

البته ماجراي خرس به علف و اين ها ختم نمي شود. آرزو مي گفت خرس هم آن دور و برها كم نيست، گرچه خوشبختانه به تور ما نخورد(يا به عبارت بهتري، ما به تور آن ها نخورديم)، ولي استخوان هايي مثل اين توي دريوك چيز كميابي نيست!

07-ostokhan.JPG

اين هم يك دري است كه من دوستش دارم خيلي، و خوشبختانه اين 2 سال دستكاري ش نكرده بودند.

08-dar-e-qadimi.JPG

اين پل نزديك خانه اي بود به نام «خانه ي بي بي».چشمه ي نزديك آن جا را «چشمه ي بي بي» مي گويند. بي بي گويا زن مستجاب الدعوه اي بوده كه زماني در همان محل زندگي مي كرده، و حالا براي مردم آن جا حكم برآورنده ي دعاها را پيدا كرده. البته امسال خانه را خالي كرده بودند و مخده ها و بالشتك ها را گذاشته بودند باد بخورند. من ديگر عكس نگرفتم.

09-pol-e-bibi.JPG

يكي ديگر از چشمه هاي محل « لتوشه» است. توي عكس خيلي پيدا نيست، ولي آب فشار قابل توجهي داشت. همين قدر بگويم كه آب ده را همين چشمه و چشمه هاي همسايه تامين مي كنند. تصفيه خانه اي وجود ندارد، پولي هم بابت آب پرداخت نمي شود.

10-latushe.JPG

لتوشه از وسط كوه مي جوشد، اين يعني ما كلي از ده بالا آمديم، تقريبا چيزي معادل همان قدر هم بالا مي رويم تا برسيم به دشت بزرگي به نام «دريوك». آرزو مي گفت دريوك يعني همان دريابك. و قبلا اينجا دريا بوده. پرسيدم دريا يا درياچه، گفت به خزر راه داشته، حالا نمي دانم صحبت چند وقت قبل است...زماني كه خزر به درياي آزاد راه داشته، يا بعدتر.
بالاتر كه رفتيم مه شروع شد. اين هم دريوك توي مه (اين عكس را من خيلي دوستش دارم، من را ياد پاريس - تگزاس مي اندازد، شما را چطور؟):

11-paris-Texas.JPG

اين هم دو تا قمري هاي قبيله مان، كه حواسشان به عكس گرفتن من نبود، و ما سه تايي از دور قربان صدقه شان مي رفتيم...

12-Deryuk.JPG

صداي آب را مي گيري، توي دريوك راست شكمت را مي گيري، مي روي جلو. مه هم كه باشد گم نمي شوي، به قول شازده كوچولو آدم اگر راست شكمش را بگيرد راه دوري نمي رود!
تا ... مي رسي به چنين عظمتي:

13-abshr-e-Kuhare.JPG

اسمش « آبشار كوهره» است. عكس مال پارسال است، امسال اگرچه خيلي پرآب تر از اين بود، ولي به خاطر مه نشد عكس درستي ازش بگيرم (براي تصور سايز واقعي دقت كنيد كه آن دو تا خط صورتي و آبي روي تخته سنگ وسطي آدمند).

خب از گفتني ها چه چيزي جا ماند؟...
آهان! يكي اين كه:
نمي دانم براي نشان گذاشتن روي حيوانات بود ، يا براي دفع چشم زخم ، از اين مهره هاي آبي زياد دور شاخ و گردن گاو و گوسفندها مي ديديم:

14-mohre-aabi.JPG

و دوم اين كه: دو چيز هست كه هرجاي ايران كه بروي بعيد است به پستت نخورد. اولي قلم چي كه اين جا هم شعبه داشت پدر آمرزيده!
و دومي
.

.

.

فرزند امامي كه من نمي دانم چطور از عربستان خودش را رسانده اين جاي عالم، كه يك گنبد طلايي بچپانند روي قبرش و بكنندش قلك نذر و نياز، و خمس و زكات مردم .

15-emamzade.JPG

و بالاخره، اين هم من كه نشسته ام بر لب جوي و گذر عمر مي بينم:

16-lab-e-juy.JPG


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:16 PM یادداشتها (5)
April 02, 2009

اسمي ست كه من براي اين اوقات مي گذارم. هيچ وقت نمي فهمي چه چيزي ماشه را چكاند... يا آخرين قطره اي بود كه جام لبالب را سرازير كرد. فقط مي بيني توي رختخواب هي مچاله مي شوي، و خوابت نمي برد، يا بيدار شده اي خيلي وقت پيش، ولي بلند شدنت نمي آيد، يا همه خوابند، دو فصل ديگر هم از «طبل حلبي» خوانده اي و چشم هات گرم نمي شود.
تكيه مي دهي سرت را به ديوار، سيگاري مي گيراني ...
يا بلند مي شوي از توي قفسه حافظ را بيرون مي آوري. حمد و سوره مي خواني با چشم هاي بسته، و مي گذاري فكر كني توي غزل صحبت از خم ابرو و سلسله ي موي توست!
يا وسط فيلم يكهو خيره شده اي به استكان روي ميز و تا صدات نزده اند خودت هم حواست نيست، و مي گويي هيچي فقط هوس چاي كرده اي، به خاطر تو فيلم را پاؤس نكنند. مي روي توي آشپزخانه، زير كتري را روشن مي كني، قوري را خالي مي كني، مي شوري با دقت، دو پيمانه چاي مي ريزي توش، كمي كه آب جوش ريختي روش، مي چرخاني توي قوري كه گرد و خاك و آن بخش مركب رنگش را پس بدهد، خالي ش مي كني. و دوباره. و بعد مي گذاري ش روي كتري، و منتظر مي نشيني تا دم بكشد.
و مي داني كه اين جور وقت ها دست و پا زدن بي فايده ست. مثل دست و پا زدن آدم در حال غرق شدن، فقط كمك مي كند هواي توي ريه هاش زودتر خالي شود... ديگر آن قدر تجربه داري كه بداني بايد صبر كرد تا خودش بگذرد.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:40 AM یادداشتها (5)
March 21, 2009

noruz e 88.JPG

خدا را شكر! يك سال ديگر هم تمام شد!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:50 PM یادداشتها (3)
March 07, 2009

سولماز را که گفته بودم، از شوهرش جدا نشد. به خاطر پسر 6 ساله ش کوتاه آمد. شوهرش گفته بود به هیچ وجه از بابت این یک مورد کوتاه نمی آید. نمی دانم مهرش هزار تا سکه بود، یا چقدرـــولی خب که چی؟! ــ بعد وقتی من می گویم جای چشم و هم چشمی و قرتی بازی سر عقد باید چانه ی چیزهای دیگر را زد، مامان می گوید تو جوانی، نمی فهمی. حق طلاق، حق کار، حق تعیین محل سکونت، حق حضانت از فرزند ــ نمی دهند؟! شوخی می کنی؟! دوستت لیلا؟
آره یادم هست. می گویند پدر نشده که بخواهد از حق فرزند نداشته اش بگذرد؟ این یکی البته حرف حساب است. ولی وقتی قانون ما بچه را دو دستی تحویل والد می دهد، والده ی ضعیفه هم باید بنشیند به تماشا تکلیف چیست؟!
آمدیم و بچه دار شدیم و مهر بچه هم به دل پدر نشست، تکلیف این مادر بی نوا چیست؟
این هم البته یک جور طرز فکری است...

انسی می نشیند پهلوم، و می پرسد دارم چی می نویسم. داشت با همسرش صحبت می کرد که از
اتاق زدم بیرون، گفتم بودن من معذبش نکند. می گویم چند شب پیش ها ، کشیک آرامی داشتیم با آرزو. شب نشستیم به صحبت کردن.تا 2 بعد از نصفه شب حرف زدیم از همه چیز و هیچ چیز. می پرسد درباره چی؟ می خواهم بخوانم براش، ولی تا همان « یک جور طرز فکری است...» هم به دلم ننشسته. می خواستم مثل مکالمه ی تلفنی همه را از زبان یک نفر بنویسم، که خیلی جای کار دارد؛ مثل قورمه سبزی جانیفتاده ، هنوز سبزی ش زیر دندان خرت خرت می کند.

می گویم سولماز که گفته بودم از شوهرش جدا نشد. شوهرش که تا 6-5 ماه پیش سالی به 12 ماه خانه پیداش نمی شد، ادعای پدری کرده.گفته بچه را هم با خودش می برد اصفهان.دولت هم خیلی شیک حمایتش می کند. سولماز هم دمبش را گذاشته روی کولش و چمدانش را گرفته دستش که بروند اصفهان.
گفتم آن مهر چندین سکه ای ش هم به دادش نرسید.گفتم من باز داد سخن می دادم از این که باید بعضی جنگ ها را همان اول کرد و بعضی حقوق را اول کار گرفت که آرزو گفت نمی شود. گفت مرد تا پدر نشده حق ندارد حق حضانت فرزندش را واگذار کند. بعد از تولد بچه هم دیگر کدام حمام؟! کدام تاس؟! قبل از ازدواج، یک بهانه ای دستت هست، ولی بعدش پدر بگوید من این حق را نمی بخشم دستت به کجا بند است؟!
گفتم آرزو گفت من اگر آن زندگی ایده آل « مادر و پدر و فرزند» در زندگی م پیش نرفت، هیچ بدم نمی آید که بعد از ازدواج بچه دار شوم، و مرده برود، و من بمانم و بچه م!
به آرزو گفتم ولی بچه به پدر نیاز دارد؛ همین قدر شبیه پیام های بازرگانی.
برای انسی توضیح دادم پس فردا هفدهمین سالگرد نبودن باباست. روزهایی بوده که جداً بودنش را آرزو کرده ام. نه از این چیزهایی که توی فیلم ها برای جریحه دار کردن احساسات آدم می چپانند ها، چیزهایی که اتفاقا خیلی احمقانه به نظر می رسد. تعریف کردم یک بار خانه ی خاله م این ها مهمان بودم، دخترخاله م داشت پیراهن پدرش را اتو می کشید. و من آن قدر که آن شب گریه کردم، شب ختم بابا اشک نریخته بودم. یا مثلا پارسال بود، یک مغازه ای هست پایین تر از امیراعلم، از این ها که ویترینشان خاک گرفته و چند تا ربدوشامبر مردانه ی آبی و زرشکی آویزان کرده اند از چوب رختی و گذاشته اند بر ِ ویترین، یک روز که از جلوش می گذشتم آن قدر دلم خواست بابا بود، و یکی از همان خاک گرفته ها را براش بخرم ـــ
انسی یواش بغلم می کند، نه شبیه خودش، به شیوه ی خودم، وقتی برای نشان دادن احساس همدلی م به جای چانه زدن با کلمه ها سر آدم بغض کرده را، فرق نمی کند دوست چندین ساله باشد یا بیماری که قرار است فقط شرح حالش را بگیرم، می گیرم توی قوس گردنم و با موهاش بازی می کنم تا آرام شود.
بغضی در کار نیست. اشکی نمی آید. من خوبم.
می گویم من هیچ وقت پیراهن مامان را اتو نکرده ام، هیچ وقت هم براش ربدوشامبر نخریده ام ـــ انسی می گوید:«عزیز من ...»

بقیه ی داستان را می گویم. این که به آرزو گفتم من نیاز پدر را هم به فرزندش از نزدیک دیده ام، که چطور چوب طبیعت را می خورند در این محکومیت به بی مهری. این که از نظر ذاتی و روانی قابلیت سرو سامان دادن به یک کودک را ندارند، ولی چطور برای به آغوش کشیدنش له له می زنند. و جلوی چشمم همسر سابق فائزه بود، که از سفر کاری ش که بر می گشت، نصفه شب هم که بود خودش را می رساند خانه ی خاله م. تا پارمیس را – که الان 3 ساله ش است ـ بغل کند و پارمیس را این یک شب خودش بخواباند.
برای انسی تعریف کردم شاهرخ دوباره ازدواج کرد، همین اواخر.حالا پارمیس با پدر و هم مادری ش زندگی می کند، و گهگاه ، هفته ای یک بار خانه ی مادربزرگش (خاله ی من) مهمان می آید. بعد موقع برگشتن پیش طناز و پدرش، خاله م را به خانه شان دعوت می کند. از مهمان دوستی طناز داد سخن می دهد و می گوید :« طناز جون برات شیرکاکائو درست می کنه!»


اخیرا به این نتیجه رسیده ام زر مفت می زنم. اگر پس از تولد بچه ای، زندگی مشترکم دچار سندرم شایع «انقضای تاریخ مصرف» شد، به شکل احمقانه ای بی سر و صدا به زندگی جداگانه م با همسرم زیر یک سقف ادامه خواهم داد.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:03 AM یادداشتها (3)
March 05, 2009

این «کوکوی کبوتران حرم» را هم دیدم. نه این که ضعیف باشد، دیالوگ ها ایراد داشته باشند، چیزی جز واقعیت جامعه باشد، یا بازی هاش نقصی داشته باشد، فقط من را متاثر نکرد.

ساده تر بخواهم بگویم، نه ماجرای عاشقانه ی هما من را به یاد عاشق شدنم انداخت، نه چندان از داستان تجاوز به خواهر هما مشمئز شدم ، نه از کابوس های شبانه ی ناهید وحشت زده، نه از اول تا آخر داستان چیز بیش تری از زندگی سومین عروس( آذر و آنی که دختر نبوده شب عروسی نه، آن سومی) دستگیرم شد...و بالاخره اگر از کرم دست و موبایل سهیلا صرفنظر کنیم، در مورد حضور و تاثیر احتمالی وی هم در روند داستان نظری ندارم ( البته با احترام زیادی که برای خانم سهیلا صالحی و توانایی های بازیگری شان قائلم به خصوص در اجرای ماندگارشان در نمایشنامه خوانی «همه ی افتادگان»).

داستان زندگی آدم های نمایش، گرچه بسیار تامل برانگیز، اما به شیوه ی اخبار ساعت 9 اعلام می شد. وهمان قدر زود از خاطر پاک می شد که مثلا تعداد کشته های غزه.
روی نور یا موسیقی کار نشده بود به عقیده ی من. یعنی جز صدای تکراری طبل و زرنا (؟)که به طور کاملا باسمه ای گذشت زمان را یادآور می شد و بین اپیزودها فاصله می انداخت، چیزی به اسم موسیقی یادم نمانده.

خلاصه من اگر می خواستم 4روز وقت بگذارم برای دید زدن، ترجیح می دادم یک یک نفر تنها پیدا کنم جای 12 نفر، و کمی بیشتر از زندگی همان یک نفر سر دربیاورم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:05 AM یادداشتها (0)
February 15, 2009

slumdog millionaire.JPG

براي مني كه بعد از «ملكه ي مارها» - آن هم البته در سن 10 سالگي - فيلم هندي نديده بودم « زاغه نشين ميليونر» يك شگفتي بود؛ گرچه نمي دانم با وجود كارگردان بريتانيايي ايرلندي الاصلش واقعا مي توان بهش گفت «فيلم هندي» يا نه...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:54 AM یادداشتها (7)
February 10, 2009

خريدن تقويم « اردشير رستمي» بويي است - به قول كالوينو – كه كسي در من جاگذاشت، ولي حالا ديگر يك عادت شده برام، از اواسط بهمن هرجا توي ويترين هر كتابفروشي كه بار اول ببينم مي خرم، روميزي ش را براي خودم، ديواري ش را براي مامان. فرق نمي كند انتشارات هاشمي باشد، يا مثل پارسال ياشار، يا مثل امسال شهر كتاب آرين.
طبق عادت هم بعد از خواندن شعر فروردين مي روم سروقت مرداد.
توي صفحه ي مرداد امسال بخشي از « آيه هاي زميني» جاودان فروغ را نوشته؛

شايد هنوز هم
در پشت چشم هاي له شده، در عمق انجماد
يك چيز نيم زنده ي مغشوش برجاي مانده بود
كه در تلاش بي رمقش مي خواست
ايمان بياورد به پاكي آواز آب ها


اين شعر را يك باري كه چند سال پيش ها فروغ مي خواندم روي كاغذي نوشتم، بعدها هم پاكنويس نكردم، همان طوري چسباندم روي كمد، كنجي كه با ديوار و ميز كارم مي سازد.

iman.JPG

با اين كه آن بخش ادامه ش را، آن جايي را كه فروغ مي گويد:

شايد ولي چه خالي بي پاياني
خورشيد مرده بود
و هيچ كس نمي دانست نام آن كبوتر غمگين
كز قلب ها گريخته، ايمانست.

نياورده توي تقويم، ولي باز هم اين تصادف ساده، عجيب به دلم نشست.

₪₪₪

اگر رفيقشان «مسعود» صداشان نمي زد، اسمشان را هم نمي دانستم و شناختم محدود مي شد به اين كه به تبع شغلش يك موسيقي باز حرفه اي است، آذري زبان است، و با اين وجود كه سيگاري ست، مغازه ش بوي سيگار نمي دهد هيچ وقت.
آقاي ميانسال خوش برخوردي است كه كافي ست يكCD ازش بخواهي كه يك رديف CD باب سليقه ت را روي پيشخوان رديف كند، و بعد با آن لحن دوست داشتني ش همين طور كه دنبال تراك باب طبعش مي گردد كه برات پخشش كند، بهت توصيه كند كه اول اين را گوش كن، بعد بيا اين يكي را هم ببر.
آخر دست هم، موقع حساب كردن مي گويد:« اين يكي متاسفانه 4تومان است» و بعد با خوشحالي اضافه مي كند:« ولي اين يكي همان 3تومان است»!
سرتان را درد نياورم، انتخاب هاي جديد موسيقي اين اواخرم همه، از جمله همين تك نوازي پيانوي «چنگيز صديخوف»، با راهنمايي آقاي مسعود، مسئول CDفروشي « زند» است.

سر بزنيد. پشيمان نمي شويد.

₪₪₪

پ. ن. : بين تمام صداها، صداي مرد مسني كه لباس نگهبان زندان را پوشيده بود، شنيده مي شد، نيمه مست ميان موجي از كلمات هذيان مي گفت: هر چهارشنبه دوشيزه اي معطر يك اسكناس صد كروني مي دهد تا بگذارم با زنداني تنها بماند، پنج شنبه هم صد كرون بابت آبجو از دست مي رفت. وقتي ساعت ملاقات تمام مي شد، دوشيزه خانم كه بر لباس هاي فاخرش، بوي زنداني را به همراه داشت، بيرون مي آمد و زنداني هم با بوي عطر دوشيزه خانم بر لباس زندان، به سلول باز مي گشت. براي من هم بوي آبجو باقي مي ماند. زندگي چيزي نيست مگر تبادل بوها.

«اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري» - ايتالو كالوينو- صفحه ي 87


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:00 PM یادداشتها (0)
February 07, 2009

«فرهنگ معاصر» یک خروار کتاب اریجینال از فرانسه وارد کرده! فقط کافیه قد یه الفبا سواد فرانسه داشته‌باشی تا نتونی از مغازه بیرون بیای.همه‌ی کتاب‌ها هم تو قطع جیبی‌اند، از «سفیدبرفی» گرفته تا «کلمات» سارتر!

دارم سفیدبرفی رو می‌خونم و فقط خدا می‌دونه چه ذوقی دارم!

ضمنا یه نسخه‌ی جدیدی هم از «کلیدر» چاپ‌کرده، اون هم تو قطع جیبی، فقط ۱۵هزار تومن، انقد ماهﺋه...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:40 AM یادداشتها (5)
January 30, 2009

چرا سینماهای ایران فیلم‌های کلاسیکمان را اکران نمی‌کنند؟... دیشب داشتم دوباره «هامون» را می‌دیدم. فکر کردم با خودم ، حسرت دیدن چند تا فیلم روی پرده‌ی سینما به دلم خواهد ماند.
گناه من که سال ۶۸ فقط ۷ ساله‌م بوده، چیست آخر؟!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:00 PM یادداشتها (0)