



|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
Gaytaghi(Classical Music of Azerbaijan) Azer Rezayev
![]() دانلود |
||
|
|
|
|
|
|
|
![]() Not FoundThe requested URL /display_raw.php was not found on this server. Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80 |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
June 21, 2009
حمیرا دارد می خواند دلش برای دریا کنار تنگ شده است. راننده با موتوری بغل دستی صحبت می کند، درباره ی این که با این موتورش روزی چقدر کاسب می شود. پشت چراغ چهارراه ولی عصر ایستاده ایم. چهار پنج تا از گاردهای معمولی – نه از یگان دومی ها که لباس راگبی پوشیده اند – دارند چانه بند کلاهشان را سایز می زنند. یکی شان با خنده و شوخی کلاه بغل دستی را در می آورد، چانه بند را شل تر می کند و می دهد یارو دوباره امتحان کند. یکی شان با موتور ویراژ می دهد و صدای جغجغه ی چوب راگبی ش را در می آورد. مانورشان را از اوایل صبح شروع کرده اند، حدود ساعت 10 بود که برای افتتاح حساب پاسارگاد – که قرار شده از این به بعد نود تومن حقوق اینترنی را آن جا واریز کنند- می رفتم بیمارستان امام؛ 7-8 تا پاترول و تعداد زیادی موتورسوار سرازیر شدند توی جویبار به سمت بولوار کشاورز. راننده هم با من موافق بود که یک سری از جولان دادن هاشان هم کاملاً جنبه ی نمایشی دارد. همان موقع بود که روژین زنگ زد. پرسید امروز ساعت 4 هستم، گفتم هستم. پرسیدم کجا، گفت انقلاب به سمت آزادی. پرسید کجام، گفتم توی تاکسی، می روم سمت امام، بعد هم باید بروم جمهوری برای خریدن لوله و ون اجکت و این ها برای کارهای پایان نامه، ولی 4 خودم را می رسانم. گفت یک جمعی هستند که با هم می روند، با آن ها بروم که تنها نباشم.4، هنر، منتظرند. پرسید اگر موبایل ها را قطع کردند منتظرم بمانند، گفتم نه. تا 4، نرسیدم بروند. برگشتنا می گویم تا این جا آمده ام یک سری هم به اورژانس بزنم . سحر می گوید از صبح آماده باش داده اند، یک بار هم زنگ زده اند پرسیده اند چند کیسه خون داریم توی بانک خون.گفتم لابد می خواهند آمار داشته باشند تا چقدر سهمیه دارند برای خون ریختن. پرسیدم اعتصاب این جا چطور بوده، گفت یک طوماری نوشته بودند و امضا کرده بودند، ولی خیلی زود متفرقشان کردند، طبیعی هم هست بیمارستان است دیگر، اعتصاب ندارد که .حق داشت شاید این جا یک طورهایی پناهگاه هم باشد. گفتم احسان می گفت بچه ها (اینترن ها و پرستارها) هر کاری که از دستشان بر می آید می کنند. هفته ی قبل توی درگیری کوی دانشگاه یکی از بچه ها را که مورد عنایت قرار گرفته بود، با این شرح حال بستری کرده اند که از پله ها افتاده، پرونده ش را هم یک طوری گم و گور کرده اند که دست ناظرین نیفتد ؛ آخر یکی دو نفر نیروی نظامی گذاشته اند قبل از ورودی اسکرین، که همان ب بسم الله می پرسند کجا درگیر شدی؟ ولی خب این روزها ملت فرت و فرت زمین می خورند، کسی درگیر نمی شود! یکی هم از این لباس شخصی ها بوده، که همان شب آورده اند، لبش جر خورده بوده، احسان می گفت بچه ها بدون بی حسی لبش را دوختند!شده مثل «ماه پنهان است» جان اشتاین بک که مردم دهکده کاری از دستشان برنمی آمد آشپزشان غذای ارتش نازی را شور می کرد! همان روز بود که اسم این یگان ها را از پسر دکتر صدر یادمان داد. گفت این هایی که تا این جا رو کرده اند، یگان اولی ها هستند. یک سری نیروهای تعلیم دیده ای دارند برای موارد شدیدتر، و یک یگان سومی هم هست که توی شرایط معمولی توی شهر نگهشان نمی دارند. به همین قانعمان کرد که از نظر جثه 3-2برابر اولی هاند. آیسان شب نامه ی اعتماد ملی امروز را بلند برای مامان می خواند، علی می گوید آن «خداحافظ جام جهانی، سلام آقای احمدی نژاد» را بخوانید، خیلی عالی نوشتن. با روژین تلفنی صحبت کرده ام، می دانم آن ها هم از مهلکه جان سالم به در برده اند. از بابت عطی خیالم راحت است می دانم به خاطر مادرش هم شده مثل ماها خریت نمی کند. طاهره می گفت شک دارد که واقعا تقلبی شده باشد توی انتخابات، بعید می دانم برای راه پیمایی بیرون رفته باشد امروز. چراغ مسنجر فرهاد هم روشن است. لپ تاپ را می بندم، می گذارم روی رادیاتور، کنار تخت. سرم را می گذارم روی بالش. خدا را شکر! کسان من امشب را زنده اند. پاهام را جمع می کنم توی شکمم. صدای الله اکبر می آید از پشت بام، برای اولین بار طی این هفته. توی محله ی ما اتفاق نادری ست آخر، به قول مامان شاید هم واقعا از ترس همسایه پایینی ماست که قبل از انتخابات کلی پرچم ایران و این ها زده بود به ماشینش. حافظ را از زیر بالش می آورم بیرون، باز می کنم یک صفحه را. می فرماید: ...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:04 PM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 13, 2009
اسمش « نمارستاق» است، من بهش مي گويم بهشت. طبيعت باكره اي دارد كه قشنگ براي شستن خستگي و كدورت هاي يك سالت كفايت مي كند. اغراق نبود اگر به آرزو گفتم روز رفتنمان به « دريوك» قشنگ ترين روز يك سال اخيرم بود. جز عده اي محلي كه آن ها هم زمين به غريبه نمي فروشند، ييلاق بعضي خانواده هاي اصيل و قديمي آملي است . اين بار دومي بود كه آرزو قبيله ي كوچك ما (يعني من و سه تا از دوستان مشتركمان) را به ييلاقشان دعوت كرده بود.
حتي گلسنگ هاش هم حال و هواي ديگري داشت!
شنيده ايد مي گويند «پول مگه علف خرس ئه»؟ اين هم آن علف خرس (اگر مثل من تا حالا نديده ايد):
البته ماجراي خرس به علف و اين ها ختم نمي شود. آرزو مي گفت خرس هم آن دور و برها كم نيست، گرچه خوشبختانه به تور ما نخورد(يا به عبارت بهتري، ما به تور آن ها نخورديم)، ولي استخوان هايي مثل اين توي دريوك چيز كميابي نيست! اين هم يك دري است كه من دوستش دارم خيلي، و خوشبختانه اين 2 سال دستكاري ش نكرده بودند. اين پل نزديك خانه اي بود به نام «خانه ي بي بي».چشمه ي نزديك آن جا را «چشمه ي بي بي» مي گويند. بي بي گويا زن مستجاب الدعوه اي بوده كه زماني در همان محل زندگي مي كرده، و حالا براي مردم آن جا حكم برآورنده ي دعاها را پيدا كرده. البته امسال خانه را خالي كرده بودند و مخده ها و بالشتك ها را گذاشته بودند باد بخورند. من ديگر عكس نگرفتم. يكي ديگر از چشمه هاي محل « لتوشه» است. توي عكس خيلي پيدا نيست، ولي آب فشار قابل توجهي داشت. همين قدر بگويم كه آب ده را همين چشمه و چشمه هاي همسايه تامين مي كنند. تصفيه خانه اي وجود ندارد، پولي هم بابت آب پرداخت نمي شود.
صداي آب را مي گيري، توي دريوك راست شكمت را مي گيري، مي روي جلو. مه هم كه باشد گم نمي شوي، به قول شازده كوچولو آدم اگر راست شكمش را بگيرد راه دوري نمي رود! اسمش « آبشار كوهره» است. عكس مال پارسال است، امسال اگرچه خيلي پرآب تر از اين بود، ولي به خاطر مه نشد عكس درستي ازش بگيرم (براي تصور سايز واقعي دقت كنيد كه آن دو تا خط صورتي و آبي روي تخته سنگ وسطي آدمند). خب از گفتني ها چه چيزي جا ماند؟...
و دوم اين كه: دو چيز هست كه هرجاي ايران كه بروي بعيد است به پستت نخورد. اولي قلم چي كه اين جا هم شعبه داشت پدر آمرزيده! . . فرزند امامي كه من نمي دانم چطور از عربستان خودش را رسانده اين جاي عالم، كه يك گنبد طلايي بچپانند روي قبرش و بكنندش قلك نذر و نياز، و خمس و زكات مردم .
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:16 PM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
April 02, 2009
اسمي ست كه من براي اين اوقات مي گذارم. هيچ وقت نمي فهمي چه چيزي ماشه را چكاند... يا آخرين قطره اي بود كه جام لبالب را سرازير كرد. فقط مي بيني توي رختخواب هي مچاله مي شوي، و خوابت نمي برد، يا بيدار شده اي خيلي وقت پيش، ولي بلند شدنت نمي آيد، يا همه خوابند، دو فصل ديگر هم از «طبل حلبي» خوانده اي و چشم هات گرم نمي شود.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:40 AM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 21, 2009
خدا را شكر! يك سال ديگر هم تمام شد!
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:50 PM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 07, 2009
سولماز را که گفته بودم، از شوهرش جدا نشد. به خاطر پسر 6 ساله ش کوتاه آمد. شوهرش گفته بود به هیچ وجه از بابت این یک مورد کوتاه نمی آید. نمی دانم مهرش هزار تا سکه بود، یا چقدرـــولی خب که چی؟! ــ بعد وقتی من می گویم جای چشم و هم چشمی و قرتی بازی سر عقد باید چانه ی چیزهای دیگر را زد، مامان می گوید تو جوانی، نمی فهمی. حق طلاق، حق کار، حق تعیین محل سکونت، حق حضانت از فرزند ــ نمی دهند؟! شوخی می کنی؟! دوستت لیلا؟ انسی می نشیند پهلوم، و می پرسد دارم چی می نویسم. داشت با همسرش صحبت می کرد که از می گویم سولماز که گفته بودم از شوهرش جدا نشد. شوهرش که تا 6-5 ماه پیش سالی به 12 ماه خانه پیداش نمی شد، ادعای پدری کرده.گفته بچه را هم با خودش می برد اصفهان.دولت هم خیلی شیک حمایتش می کند. سولماز هم دمبش را گذاشته روی کولش و چمدانش را گرفته دستش که بروند اصفهان. بقیه ی داستان را می گویم. این که به آرزو گفتم من نیاز پدر را هم به فرزندش از نزدیک دیده ام، که چطور چوب طبیعت را می خورند در این محکومیت به بی مهری. این که از نظر ذاتی و روانی قابلیت سرو سامان دادن به یک کودک را ندارند، ولی چطور برای به آغوش کشیدنش له له می زنند. و جلوی چشمم همسر سابق فائزه بود، که از سفر کاری ش که بر می گشت، نصفه شب هم که بود خودش را می رساند خانه ی خاله م. تا پارمیس را – که الان 3 ساله ش است ـ بغل کند و پارمیس را این یک شب خودش بخواباند.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:03 AM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 05, 2009
این «کوکوی کبوتران حرم» را هم دیدم. نه این که ضعیف باشد، دیالوگ ها ایراد داشته باشند، چیزی جز واقعیت جامعه باشد، یا بازی هاش نقصی داشته باشد، فقط من را متاثر نکرد. ساده تر بخواهم بگویم، نه ماجرای عاشقانه ی هما من را به یاد عاشق شدنم انداخت، نه چندان از داستان تجاوز به خواهر هما مشمئز شدم ، نه از کابوس های شبانه ی ناهید وحشت زده، نه از اول تا آخر داستان چیز بیش تری از زندگی سومین عروس( آذر و آنی که دختر نبوده شب عروسی نه، آن سومی) دستگیرم شد...و بالاخره اگر از کرم دست و موبایل سهیلا صرفنظر کنیم، در مورد حضور و تاثیر احتمالی وی هم در روند داستان نظری ندارم ( البته با احترام زیادی که برای خانم سهیلا صالحی و توانایی های بازیگری شان قائلم به خصوص در اجرای ماندگارشان در نمایشنامه خوانی «همه ی افتادگان»). داستان زندگی آدم های نمایش، گرچه بسیار تامل برانگیز، اما به شیوه ی اخبار ساعت 9 اعلام می شد. وهمان قدر زود از خاطر پاک می شد که مثلا تعداد کشته های غزه. خلاصه من اگر می خواستم 4روز وقت بگذارم برای دید زدن، ترجیح می دادم یک یک نفر تنها پیدا کنم جای 12 نفر، و کمی بیشتر از زندگی همان یک نفر سر دربیاورم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:05 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
February 15, 2009
براي مني كه بعد از «ملكه ي مارها» - آن هم البته در سن 10 سالگي - فيلم هندي نديده بودم « زاغه نشين ميليونر» يك شگفتي بود؛ گرچه نمي دانم با وجود كارگردان بريتانيايي ايرلندي الاصلش واقعا مي توان بهش گفت «فيلم هندي» يا نه...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:54 AM ● یادداشتها (7)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
February 10, 2009
خريدن تقويم « اردشير رستمي» بويي است - به قول كالوينو – كه كسي در من جاگذاشت، ولي حالا ديگر يك عادت شده برام، از اواسط بهمن هرجا توي ويترين هر كتابفروشي كه بار اول ببينم مي خرم، روميزي ش را براي خودم، ديواري ش را براي مامان. فرق نمي كند انتشارات هاشمي باشد، يا مثل پارسال ياشار، يا مثل امسال شهر كتاب آرين. شايد هنوز هم
با اين كه آن بخش ادامه ش را، آن جايي را كه فروغ مي گويد: شايد ولي چه خالي بي پاياني نياورده توي تقويم، ولي باز هم اين تصادف ساده، عجيب به دلم نشست. ₪₪₪ اگر رفيقشان «مسعود» صداشان نمي زد، اسمشان را هم نمي دانستم و شناختم محدود مي شد به اين كه به تبع شغلش يك موسيقي باز حرفه اي است، آذري زبان است، و با اين وجود كه سيگاري ست، مغازه ش بوي سيگار نمي دهد هيچ وقت. ₪₪₪ پ. ن. : بين تمام صداها، صداي مرد مسني كه لباس نگهبان زندان را پوشيده بود، شنيده مي شد، نيمه مست ميان موجي از كلمات هذيان مي گفت: هر چهارشنبه دوشيزه اي معطر يك اسكناس صد كروني مي دهد تا بگذارم با زنداني تنها بماند، پنج شنبه هم صد كرون بابت آبجو از دست مي رفت. وقتي ساعت ملاقات تمام مي شد، دوشيزه خانم كه بر لباس هاي فاخرش، بوي زنداني را به همراه داشت، بيرون مي آمد و زنداني هم با بوي عطر دوشيزه خانم بر لباس زندان، به سلول باز مي گشت. براي من هم بوي آبجو باقي مي ماند. زندگي چيزي نيست مگر تبادل بوها. «اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري» - ايتالو كالوينو- صفحه ي 87
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:00 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
February 07, 2009
«فرهنگ معاصر» یک خروار کتاب اریجینال از فرانسه وارد کرده! فقط کافیه قد یه الفبا سواد فرانسه داشتهباشی تا نتونی از مغازه بیرون بیای.همهی کتابها هم تو قطع جیبیاند، از «سفیدبرفی» گرفته تا «کلمات» سارتر! ضمنا یه نسخهی جدیدی هم از «کلیدر» چاپکرده، اون هم تو قطع جیبی، فقط ۱۵هزار تومن، انقد ماهﺋه...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:40 AM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
January 30, 2009
چرا سینماهای ایران فیلمهای کلاسیکمان را اکران نمیکنند؟... دیشب داشتم دوباره «هامون» را میدیدم. فکر کردم با خودم ، حسرت دیدن چند تا فیلم روی پردهی سینما به دلم خواهد ماند.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:00 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|