"In The Mood For Love" [Album: Devine Comedy- Paradise]

دانلود
Designed by ARDAVIRAF
July 04, 2008

فردا آخرين روز (و شب) دوره‌ي اطفال‌ام‌ئه. و باز هم كشيكم.
داستانم خيلي با آن روزها توفير كرده، آن‌قدر كه اگر روزي مخم تاب برداشت و خواستم كار باليني كنم روي «اطفال» به عنوان يه رشته‌‌اي كه به توصيه‌ي اساتيدم توانايي خوبي براي موفقيت درش دارم، حساب كنم.

دوران انترني را دوست‌دارم. خوب است. آدم خيلي فرصت فكر كردن ندارد.
خوبم. خيلي فرصت فكر كردن ندارم. جاي شكرش باقي‌ست...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:56 PM یادداشتها (2)
April 03, 2008

يادم هست كه اولين كشيك استاژري‌م رو نوشته‌بودم، فردا اولين روز انترني‌م‌ئه!
و شب اول هم كشيك ام؛ مركز طبي. احساس بامزه‌ي عجيبي‌ئه. دارم به روزاي آخر اين ماراتون يك سال و نيمه فكر مي‌كنم، و وقتي اون روز احتمالاً به اين شب اول فكر خواهم‌كرد و احتمالاً همين يه ذره شگفتي و هيجان هم زير چرخ‌دنده‌هاي معيوب سيستم عزيز آموزش پزشكي له شده...
احتمالاً احساس بامزه‌ي عجيبي خواهم‌داشت...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:54 PM یادداشتها (7)
March 19, 2008

gol2.gif

«جبران خليل جبران» يك شعر بلند دارد به نام « روز تولدم». روز تولد 25 سالگي‌ش سروده. از گفتن همه چيز كه فارغ‌مي‌شود، مي‌رسد به « شادي»، مي‌گويد:
« مثل همه‌ي انسان‌ها، در اين 25 سال/ شادي را دوست‌داشته‌ام/ آموخته‌ام كه سحرگاه به پا خواسته مثل همه، در جستجوي آن باشم./ اما هرگز آن را در جايي نيافتم/ رد پا يا نشاني از آن روي ماسه‌هاي نزديك خانه‌اي نديدم/ و صدايش را نيز از پنجره‌ي معبدي نشنيدم/ تنها به جستجوي آن برخاستم/ و نجواي روحم را شنيدم كه: / « شادي دختري است كه در نهانگاه دل زاده و پرورده‌‌شده/ و هرگز از حصار آن برون نخواهد شد.»/ اما چون دريچه‌ي قلبم را گشودم تا شادي را بيابم، / جز آينه، رختخواب و جامه‌اش، چيزي نديدم.»

حالا مصداق عيد و هفت سين چيدن و برايش بهاريه نوشتن من است. بهاري اگر باشد، مثل شادي، بايد دختركي باشد توي دل آميزاد؛ وگرنه كه مثلاً سبز شدن زمين چه مزيتي دارد به برگ‌ريزان درخت‌‌هاش، كه در مفصل زمستان و بهار سال نو مي‌شود، نه در مفصل تابستان و پاييز. كه براي بهار بهاريه مي‌نويسند، نه براي پاييز پاييزيه! كه اگر صحبت جاودانگي است و رمز نو شدن، بي برگ ريختني، باز رويشي نخواهد بود.

₪₪₪

حدود 4 ماهي مي‌شود كه از دو هفته‌نامه‌ي «طبيب» استعفا داده‌ام. ولي هنوز هم به اصرار دوستان، گاهي چند خطي مي‌نويسم براشان. آخرين بار ازم خواسته‌بودند كه « بهاريه» بنويسم. دوران امتحان بود و كش و واكش قبل از ثبت پروپوزال و پايان‌ترم و پره‌انترني و...
ديروز كه نشريه را مطابق قرار هر ماه، آوردند دم در، ديدم چه خوب مي‌نشيند توي حال و هواي اين روزهام.
همين شد كه عينش را ‌گذاشتم اين‌جا.


هنوز سال نو نشده كه باز انگشت بكشم لاي سروده‌هاي رفيق شفيق، كه باز بگويد:« نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي ...» راستش، دست هم كه نبرم سمت ديوانش، هر آن، به تناسب حال و روز بيتي، مصرعي، غزلي از خواجه توي ذهنم تكرار مي‌شود، مثل اين چند روز:

رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي
كه بر من و تو در اختيار نگشاده است

بگذار فال امسالم همين باشد.
₪₪₪


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:59 AM یادداشتها (3)
March 15, 2008

خيره‌شده‌ام از پنجره به بيرون. روژين دستم را نوازش‌مي‌كند. مي‌پرسد:« به چي فكر مي‌كني؟»
مي‌گويم :« به خيلي چيزها... به اين‌كه امشب چند بار توي جام غلت‌مي‌زنم تا خوابم ببره؟...»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:35 PM یادداشتها (0)
March 12, 2008

چه فتنه بود كه مشاطه‌ي قضا انگيخت


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:00 AM یادداشتها (0)
November 26, 2007

014a.jpg

مامان مي‌گويد ژيواگو هم مرد خوش‌بختي بود، مي‌روم توي فكر.... مي‌گويم:« ولي به‌نظر من لارا خوش‌بخت‌تر بود... همه‌ي مردهاي بزرگ زمانش عاشق او شدند... و صد البته ژيواگو.» و باز بي‌صدا توي ذهنم، سورتمه دور مي‌شود، ديگر كلاه پوست لارا پيدا نيست، ژيواگو سراسيمه از پله‌ها بالا مي‌دود، يخ سطح شيشه‌ها نمي‌گذارد چيزي ديده‌شود، لارا دارد مي‌رود، دارد دور مي‌شود، با ضرب، شيشه را مي‌شكند و خيره‌مي‌شود به آن دو تا رد موازي سورتمه كه هيچ‌وقت به‌هم نخواهند رسيد...

ليلا خيره‌‌مي‌شود به صورت شوهرش. لابد مثل هر زني مي‌خواهد دنبال نگاه‌هاي ژيواگو بگردد توي چشم‌هاي مردش.... اما او هيچ حواسش نيست.

حق مي‌دهم به « مهرجويي»؛ من هم اگر جاي او بودم، من هم اگر اين حق را داشتم كه يك، و تنها يك سكانس عاشقانه از كل تاريخ سينما انتخاب‌كنم شك ندارم كه همين نگاه ژيواگو از پشت پنجره بود. حالا مي‌خواهد از نظر مردم قرن بيستم « كازابلانكا» به عنوان بزرگ‌ترين عاشقانه‌ي قرن انتخاب‌شود، من با 19 سال حق زندگي در قرن بيستم (!) از اين يك راي خودم به نفع دكتر احساساتي شاعرپيشه‌ي سال‌هاي نوجواني‌م استفاده‌مي‌كنم، مردي كه مي‌توانست از بالالايكاش صداي ده تا گيتار درآورد...

₪₪₪

آلبومي كه تراك هفتمش را اين كنار گذاشته‌ام، مجموعه‌اي از فولك‌هاي روسي است، با نام "Ensemble Balalaika Plays Sword Dance" ؛ كه آنسامبل بالالايكاست با همراهي آكاردئون (CD شماره‌ي 259 نشر بانگ).


پ.ن: 5 آذر، 26 نوامبر تاريخ اولين اكران اين بزرگ عاشقانه‌ي تاريخ سينما (كازابلانكا)ست كه متاسفانه/ خوش‌بختانه هيچ احساسي را در من متبادر نمي‌كند!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:26 PM یادداشتها (17)
November 14, 2007

چند بار دستم مي‌رود سمت كيف و بر مي‌گردد. راننده‌ي آژانس هم كه باشد، باز دليل نمي‌شود. مي‌گويم: « ببخشيد... جسارتاً ايرادي نداره از نظرتون... احياناً... من يه سيگار روشن‌كنم؟» و وقتي مي‌گويد نه، و خواهش‌مي‌كنم و ـــ سيگار را مي‌گذارم گوشه‌ي لبم.

شيشه‌ي ماشين را مي‌دهم پايين. سرم را تكيه‌مي‌دهم به پشتي صندلي.


چه‌هاست در سر اين قطره‌ي محال‌انديش؟!....

₪₪₪

من هم فكر نمي‌كردم. اصلاً به مخيله‌ام خطور هم نمي‌كرد كه روزي از موسيقي كلاسيك خوشم بيايد. آن‌هايي را هم كه ادعاي دوست‌داشتن موسيقي كلاسيك مي‌كردند، به روم هم كه نمي‌آوردم، ته دل مي‌گفتم:« اي بابا!»

ولي عوض‌شده‌ام گويا. نه اين كه ديگر اين harsh شدن ناگهاني‌ش اذيتم نكند، نه. ولي حالا مي‌فهمم‌اش.

بعد از آن دوره‌ي چند جلدي "Secret Garden" كه يك دو سالي هم‌دم ام بود، اين بار آقاي غروي [نماينده‌ي « نشر بانگ» در كتاب‌فروشي « انتشارات پنجره»] يك مجموعه‌ي جديدي را بهم معرفي‌كرده، به نام "Classical Relaxation" . تراك دوازدهم جلد اولش، «كوئينتت قزل‌آلا» است. باز هم كار "Schubert".
«كوارتت» را به مدد « اميررضا كوهستاني» هم كه شده همه مي‌شناسند، كوئينتت هم قطعه‌اي است كه براي پنج ساز نوشته‌مي‌شود.


كوئينتت شوبرت را دوست‌دارم. تمامي وارياسيون‌هاش را. آن ملايمت بي‌تكلف آغازينش را، نرم‌نرم مرزها را فرا بردنش را، آرام‌آرام انگار دنبال گوشه‌هاي خالي وجودت گشتن‌اش را، موذيانه تمام آن‌ها را انباشتن‌اش را، و بي هيچ مكثي بلافاصله آن ضرب‌گرفتن‌‌اش را، حتي اگر بنشيند در آن خشونت آشكار... كه اگر نباشد ديگر آن شيطنت آهنگين پاياني انگشت‌ها روي كلاويه‌هاي پيانو، كودكانه نمي‌دود لاي انگشت‌هات كه شادمانه به رقص در آورد ات....


اين عين زندگي است. و من... تازه دارم مي‌فهمم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:19 AM یادداشتها (3)
October 09, 2007

خوشا وقتي
قلم‌موي خوبي مي‌يابم
در آب فرو مي‌برم، بر زبان مي‌كشم و
مي‌آزمايم‌اش اول بار.

تاچيبانا آكمي
ترجمه‌ي: زويا پيرزاد


پ.ن: عنوان بعداً اضافه‌شده‌است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:14 PM یادداشتها (4)
September 25, 2007

[كيتي] ضمن اين‌كه به خواب مي‌رفت گفت: خدايا رحم كن، خدايا رحم كن، خدايا رحم كن.

آنا كارنينا- صفحه‌ي 92
لئون تالستوي
ترجمه‌ي «سروش حبيبي»



نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:40 AM یادداشتها (0)
September 22, 2007

بدون احتساب آن سه سانت پاشنه هم‌قدند. خانومه آرام نيست، حتي اگر هيچ دلهره‌ي آشكاري در رفتارش نباشد. مضطرب قدم ‌بر مي‌دارد. جلوتر از آقاهه وارد مي‌شود، و مي‌نشيند روي تنها صندلي خالي توي اتاق. شايد همين باعث‌‌مي‌شود فكر كنم مريض، اوست. هر چند كه هنوز هم اين احتمال ته ذهنم هست كه قانون« خانم‌ها مقدمند» را رعايت‌كرده‌اند.
لباس پوشيدنش رسمي‌ است، از مانتوي خاكستري روي زانوش گرفته، تا طرح‌هاي حاشيه‌ي روسري شالي‌ مشكي‌ش. آقاهه پاكت MRI به‌دست، منتظر است كه دكتر سرش را از روي پرونده‌ي توي كاور قرمز بلند كند. شلوار كتاني و تي‌شرتش هم‌رنگ‌اند، از آن رنگ‌هايي كه اسم ندارند، نه طوسي‌اند و نه كرم، و در عين حال هم طوسي‌اند و هم كرم. خودش هم حنايي است و ريش دارد، اگر چفيه داشت، شبيه شخصيت‌هاي شوخ سينماي دفاع مقدس مي‌شد.
استاد مي‌گويد:« شما همان زوجي هستيد كه دفعه‌ي گذشته، شيريني عروسي‌تان را آورده‌بودين؟» آقاهه لبخند مي‌زند و تاييد مي‌كند. وقتي براي دكتر توضيح‌مي‌دهد كه وضعيت CD4او خوب است، اين بار براي همسرش مراجعه‌كرده‌اند، ناخودآگاه چشمم مي‌دود سمت صورت خانومه، چشم‌هاش گردند و كم آرايش، هيچ احساسي را در ذهن متبادر نمي‌كند.
حس عجيبي است، پذيرفتن اين‌كه اين‌جا، در « درمانگاه مشاوره‌ي بيماري‌هاي پرخطر» هم مي‌تواند اتفاقات خوشايند بيفتد.
استاد مي‌گويند فعلاً مشكلي از نظر تعداد CD4 وجود ندارد، فقط بايد درمان هپاتيت خانوم شروع‌شود، و مي‌گويد درمان تزريقي است، آقاهه يك نگاه مهرباني به خانومه مي‌اندازد، و مثل پدري كه نقطه‌ضعف دختر كوچولوش را مي‌داند، مي‌گويد:« فقط ايشون يه كم از آمپول مي‌ترسن!» خانومه پيشاني‌ش را چين مي‌اندازد، و جاي پاهاش را عوض‌مي‌كند. اين بار پاي چپ را حلقه‌مي‌كند دور گردن مچ پاي راست. نوك پنجه‌ي كفش‌هاش خاكي‌اند، انگار كه اين كار عادت هميشه‌ش باشد.
استاد مي‌گويد مثل تزريق انسولين است، كاري ندارد، خودشان مي‌توانند انجام‌دهند. و مي‌پرسد:« شما خودتان مشكلي نداريد؟» آقاهه MRI را مي‌دهد دست استاد، و از ناراحتي حنجره‌‌ش صحبت‌مي‌كند، و مي‌گويد فقط نگران « سرطان حنجره» است، چون سابقه‌ي خانوادگي‌ش را دارند.
MRI سالم است، استاد داروهاي لازم را نسخه‌مي‌كند. و طوري كه انگار ديگر مخاطبش را خوب مي‌شناسد، از آقاهه مي‌پرسد خانومه احياناً مشكل افسردگي‌اي چيزي ندارند؟ ‌پاسخ‌مي‌دهد كه نه، و جز همان دوره‌اي كه دارو مصرف‌مي‌كرده قبلاً. استاد كه مي‌پرسد:« كي؟» خانومه جواب شوهرش را كامل‌مي‌كند:« وقتي شوهرم مرد.»

بعد از اين‌كه مي‌روند، استاد برايمان تعريف‌مي‌كند شوهر قبلي خانومHIV+ بوده‌اند، كه بعد از فوتشان مشخص‌شده. آقاهه هم آلودگي‌شان مادرزادي نبوده، چند سال پيش، تزريق آلوده داشته‌اند، يا يك همچين چيزي. همين‌جا، در درمانگاه با هم آشنا شده‌اند. و خرداد امسال ازدواج‌كرده‌اند.

₪₪₪

ياد آن كليپ بي‌نظير آهنگ "Why Go?!" گروه ِ "Faithless" مي‌افتم. آن دختر جوان پر شر و شور سرشار از زندگي‌اي كه مدام مي‌رقصيد؛ سر كار، توي رختخواب، وسط خيابان. تا اين‌كه يك بار روي پله‌برقي، موقع پايين رفتن از پله‌ها، مردي را ديد كه رقصان از پله‌ها بالا مي‌آيد. و همان‌طور در حال رقصيدن، با هم شام خوردند، معاشقه كردند، ازدواج‌كردند، و وقتي صاحب دو تا بچه شدند هم باز دست از رقصيدن نكشيده‌بودند.

دارم به اين فكر مي‌كنم مهم نيست چقدر بيگانه پنداشته‌شوي. هميشه بيگانه‌ي ديگري هست كه علت مهجور بودنش شبيه تو باشد؛
و اين كه چه چيزهايي مي‌تواند آدم‌ها را به هم نزديك كند، و كنار هم نگه دارد... حتي مثلاً يك ويروس مشترك. كه چه طور براي دو تا آدم +HIV زندگي پر رنگ‌تر از صدها جواني است كه بدون اين محدوديت با چه‌كنم چه كنم زندگي سر در گريبان‌اند...
₪₪₪


پ‌ ن 1: افراد +HIV با حفظ CD4شان [يك فاكتوري است در خون] در يك محدوده‌ي اطمينان مي‌توانند سال‌ها زندگي‌كنند. با مصرف دارو مي‌توان ميزان ويروس موجود در خون را به حدي كاهش داد، كه پس از شستشوي اسپرم بتوان احتمال آلوده‌شدن نوزاد از طريق پدر را به صفر رساند( اين‌طور كه مي‌گويند اين فرايند شستشوي اسپرم فعلاً فقط در فرانسه انجام‌مي‌شود). با سزارين و تجويز يك سري داروهاي پيش‌گيري‌كننده هم، احتمال آلودگي از طريق مادر آلوده از 67% به 7% كاهش‌مي‌يابد. خلاصه كه زندگي ادامه دارد، و هيچ بهانه‌اي را هم نمي‌پذيرد!

پ ن 2: آهنگ "Why Go" دم دستم نيست متاسفانه، يك چيز ديگري از "Faithless" مي‌گذارم اين بغل، كه با "Dido" هم‌خواني كرده‌اند؛ دو تا گروه / خواننده‌ي محبوب من. نياز به توضيح هم ندارد كه lyrics اش فوق‌العاده است.

پ ن 3: اطلاعات بيش‌تر در موردFaithlessو Dido


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:55 AM یادداشتها (5)